محبوب بی همتای من...
تردیدی ندارم که ترا بیش از جانم و باز بیش از روانم دوست میدارم. نمیدانم چرا بمن الهام شده که ممکن است دست من هرگز بتو نرسد با اینکه اینرا می دانم و سعی می کنم خود را به نادانی بزنم و روزها و ساعاتی چند باین عشق بزرگ و آسمانی خود دل خوش دارم ولی باز اکثر اوقات وجدانم به کمکم میآید و مرا از این عشق منع میکند. او میگوید: تو همانند بیمار محتضری هستی که به هنگام جان دادن نیز مرگ خود را باور ندارد؟ بگذار پریوش نامهربان تو ، همانند پرنده ای در فضای زندگی رقص کنان پرواز کند... افسوس که او نمیداند چگونه انسان می تواند با دست خویشتن روحش را از قفس سینه پرواز دهد؟!
میدانم اگر تو از کنارم بروی، سالهای شادی به غم و نومیدی تبدیل می شودم...... افسردگی غم، چون شراب فاسد مرا رنجور و آشفته میسازد. افسوس که دیدار تو هوسهای من، عشقهای من، همه مردند و مرا با این دل بی ایمان که جز رنج بردن و غمگساری کار دیگری ندارد تنها گذاشتند. طوفانهای سرنوشت یکی بعد از دیگری گلهای زنده و خوشبوی مرا پژمرده همچرون بوته گلی بی برگ و خشک بر جای باقی گذاشتند.
اکنون روح خود را می بینم که از گردابهای هولناکی که تو برایش فراهم کردی عوطه زنان به سوی نیستی می رود. چه میشد اگر با آهنگهای دلنشین خود که از حیات جادوانی سرچشمه می گیرد او را بسوی خود می خواندی و سخت در آغوشش میفشردی و در قالب روح لطیف خویشتن جایش می دادی؟!
* * *
با اینکه دوری تو مانند دوری جسم از روح است، دوری تو زجر و شکنجه است. دوری تو بحکم خاتمه یافتن زندگی منست ولی میاندیشم وجدانم پر بیراه نمی رود. من باید بخاطر تو وسعادت آینده ی تو این مصائب را تحمل کنم. از تو خواهش دارم سعی کنی از محیط مغناطیسی این عشق لعنتی خود را خارج سازی و اطرافت را به خوبی بنگری. باشد نشاط و شادمانی و سعادت آینده خود را بمردی خاکسترغم تمام وجودش را فرا گرفته نفروشی. بعد از دوری تو عمر من آنقدرها نیست که این عذابها بتواند جسم و روحم را برنج اندر کند ولی تو بخاطر پرستش من نباید خود را به آتش افکنی... مگر خدای مهربان و بزرگ بخاطر دوست داشتن مخلوقش خود را به آتش میافکند؟....نه....!
چه بسا مردان او که در عذاب و رنج سوختند و او فقط تماشاگر بود! چه بسا مومنان جهان در زیر شکنجه ظالمان از درد و رنج جانسپردند و خداوند با این که میدانست آنان بی گناهند جهان را کن فیکون نکرد و حتی بعد از مرگ حسین ابن علی باز آفتاب درخشید و مهتاب جهان تاریک را روشن کرد. بلبلها بنوا سرایی پرداختند و گلها روئیدنند.
محبوبم....! وقتی خدا بخاطر هیچ موجودی رنج نکشد و خود را به آتش نیفکند تو چرا باید بخاطر من بسوزی؟
ایمان راسخ دارم که این نامه در اتخاذ تصمیم بتو کمک خواهد کرد تا اگر واقعا مرا بحد من دوست نداری موافقت کنی از راه تو بکنار روم تا هستی و زیبایی زندگی به رویت لبخند زند و بتوانی در مسیر آرام زندگی از نو قدم برداری ولی بدان شروع زندگی شیرین تو حیات زندگی مرا پایان می بخشد. در واقع من به جسمی تبدیل می شوم که روح نداشته باشد اما در راه تو و سعادت آینده تو این فداکاری چندان ارزشی ندارد...!
از این پس من دیگر کاری ندارم زیرا همگان در این خزان خانه ای برای خود ساخته اند و برای من دیگر فرصت ساختن خانه وجود ندارد. آنانکه همچون من تنها مانده اند کماکان تنها خواهند ماند و جز اینکه با خیال روی تو در راههای تاریک بی پایان قدم گذارند چاره ی دیگری ندارند.
بی سبب نیست که می گویند:
خیال روی تو در هر طریق همره ما است
نسیم بوی تو پیوند جان آگه ماست
به حاجت در خلوت سرای خاص بگو
فلان، زگوشه نشینان خاک در گه ماست
کسیکه ترا برای همیشه می پرستد...اگر زنده بود با جسم و روانش، اگر بیمار شد و در گذشت با روان جاودانش...!
