تبليغاتX
به نام عشق..... تقدیم به تنها دلیل بودنم

به نام عشق..... تقدیم به تنها دلیل بودنم

محبوب بی همتای من...

تردیدی ندارم که ترا بیش از جانم و باز بیش از روانم دوست میدارم. نمیدانم چرا بمن الهام شده که ممکن است دست من هرگز بتو نرسد با اینکه اینرا می دانم و سعی می کنم خود را به نادانی بزنم و روزها و ساعاتی چند باین عشق بزرگ و آسمانی خود دل خوش دارم ولی باز اکثر اوقات وجدانم به کمکم میآید و مرا از این عشق منع میکند. او میگوید: تو همانند بیمار محتضری هستی که به هنگام جان دادن نیز مرگ خود را باور ندارد؟ بگذار پریوش نامهربان تو ، همانند پرنده ای در فضای زندگی رقص کنان پرواز کند... افسوس که او نمیداند چگونه انسان می تواند با دست خویشتن روحش را از قفس سینه پرواز دهد؟!

میدانم اگر تو از کنارم بروی، سالهای شادی به غم و نومیدی تبدیل می شودم...... افسردگی غم، چون شراب فاسد مرا رنجور و آشفته میسازد. افسوس که دیدار تو هوسهای من، عشقهای من، همه مردند و مرا با این دل بی ایمان که جز رنج بردن و غمگساری کار دیگری ندارد تنها گذاشتند. طوفانهای سرنوشت یکی بعد از دیگری گلهای زنده و خوشبوی مرا پژمرده همچرون بوته گلی بی برگ و خشک بر جای باقی گذاشتند.

اکنون روح خود را می بینم که از گردابهای هولناکی که تو برایش فراهم کردی عوطه زنان به سوی نیستی می رود. چه میشد اگر با آهنگهای دلنشین خود که از حیات جادوانی سرچشمه می گیرد او را بسوی خود می خواندی و سخت در آغوشش میفشردی و در قالب روح لطیف خویشتن جایش می دادی؟!

 

                                                     *       *        *

با اینکه دوری تو مانند دوری جسم از روح است، دوری تو زجر و شکنجه است. دوری تو بحکم خاتمه یافتن زندگی منست ولی میاندیشم وجدانم پر بیراه نمی رود. من باید بخاطر تو وسعادت آینده ی تو این مصائب را تحمل کنم. از تو خواهش دارم سعی کنی از محیط مغناطیسی این عشق لعنتی خود را خارج سازی و اطرافت را به خوبی بنگری. باشد نشاط و شادمانی و سعادت آینده خود را بمردی خاکسترغم تمام وجودش را فرا گرفته نفروشی. بعد از دوری تو عمر من آنقدرها نیست که این عذابها بتواند جسم و روحم را برنج اندر کند ولی تو بخاطر پرستش من نباید خود را به آتش افکنی... مگر خدای مهربان و بزرگ بخاطر دوست داشتن مخلوقش خود را به آتش میافکند؟....نه....!

چه بسا مردان او که در عذاب و رنج سوختند و او فقط تماشاگر بود! چه بسا مومنان جهان در زیر شکنجه ظالمان از درد و رنج جانسپردند و خداوند با این که میدانست آنان بی گناهند جهان را کن فیکون نکرد و حتی بعد از مرگ حسین ابن علی باز آفتاب درخشید و مهتاب جهان تاریک را روشن کرد. بلبلها بنوا سرایی پرداختند و گلها روئیدنند.

محبوبم....! وقتی خدا بخاطر هیچ موجودی رنج نکشد و خود را به آتش نیفکند تو چرا باید بخاطر من بسوزی؟

ایمان راسخ دارم که این نامه در اتخاذ تصمیم بتو کمک خواهد کرد تا اگر واقعا مرا بحد من دوست نداری موافقت کنی از راه تو بکنار روم تا هستی  و زیبایی زندگی به رویت لبخند زند و بتوانی در مسیر آرام زندگی از نو قدم برداری ولی بدان شروع زندگی شیرین تو حیات زندگی مرا پایان می بخشد. در واقع من به جسمی تبدیل می شوم که روح نداشته باشد اما در راه تو و سعادت آینده تو این فداکاری چندان ارزشی ندارد...!

از این پس من دیگر کاری ندارم زیرا همگان در این خزان خانه ای برای خود ساخته اند و برای من دیگر فرصت ساختن خانه وجود ندارد. آنانکه همچون من تنها مانده اند کماکان تنها خواهند ماند و جز اینکه با خیال روی تو در راههای تاریک بی پایان قدم گذارند چاره ی دیگری ندارند.

بی سبب نیست که می گویند:

 

خیال روی تو در هر طریق همره ما است

                                                     نسیم بوی تو پیوند جان آگه ماست

به حاجت در خلوت سرای خاص  بگو

                                                 فلان، زگوشه نشینان خاک در گه ماست

 

کسیکه ترا برای همیشه می پرستد...اگر زنده بود با جسم و روانش، اگر بیمار شد و در گذشت با روان جاودانش...!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت 10:21 توسط مهدی محمودزاده |


زیبای بهتر از جانم...

آنچه را دل من خواسته بود و تو هم آنرا صریحا تایید کرده بودی انجام دادم. در آن لحظات حساس محیط را غبار غم و اندوه عجیبی پوشانده بود. مخصوصا صحبتی که او در آخرین لحظه ی جدایی کرد، باقیمانده اعصاب مرا که تو درهم کوبیده ای، او نیز خرد و نابود نمود. میدانی اگر رشته محبت تو نبود قلب من بمانند شیشه ای که بر اثر برخورد با سنگ خارایی هزاران تکه شود در هم فرو ریخته میشد. خدا را شکر که تو بودی که مرا نجات دادی و عشق تو آنچنان نیرویی به من بخشید که به کمک آن نیرو ضربت هولناک و کشنده را که حاصل از درد و رنج بی انتهای او بود تحمل کردم. او گفت دیگر هیچ چیز در نظرم جلوه ندارد. غم ترا با نگاه آخرین تصاویر تو مبدل به شادمانی می کنم!؟

خانم... ! این سخن که از اعماق دل او برخاسته بود، صحنه ی عجیبی در محیط و مجلس آن شب به وجود آورد و همگان را بگریه افکند ولی من همانند بت بی حسی سکوت کردم و عکس العملی از خویشتن نشان ندادم...!!

زیرا دل من با خودم همراه نبود و هیچوقت هم همراه نخواهد بود زیرا تو آنرا از من به یغما گرفتی. تو بزرگ ترین و پرارزش ترین سرمایه زندگی مرا مسحور خود ساختی. تو زندگی مرا در هم ریختی و اینک که مدتی از جدایی من با او گذشته از خود سوال می کنم : آیا خداوند متعال این عمل ناشایسته مرا به کمک و همراهی تو انجام پذیرفت، نادیده خواهد انگاشت؟.

آیا من می توانم بار دیگر با ندامت و افسوس به زندگی خود باز گردم!؟

روزها در پی میگذرند و پرده ی فراموشی روی گذشته ها و گذشت ها و فداکاری های من افکنده میشود ولی من همچنان در یک نقطه ی نا معلوم سرگردان مانده دور خود هم چون دیوانگان میچرخم! در عوض تو نیز همراه دیگری در چرخش هستی با این تفاوت که تو با آهنگ صفحات رقص میچرخی و من با آهنگ ناله ی دل ! !

                                               *          *           *

 نه زیبای من ، ! من هرگز چهره غم آلود و بیگناه او را نمی توانم فراموش کنم. شبها موقعی که دنیای روشن بخواب می رود، شبح او با آرامش همیشگی در حالیکه صورتش غرق اشک است در برابرم ظاهر میشود. او می گوید...: برای سعادت تو من فداکاری کردم و خود را از میان شما دو نفر به کناری کشیدم اما ا. گذشت مرا و بالاخره فداکاری ترا احساس کرد؟ او پاسخ اینهمه رنج و اندوه و از خود گذشتگی ترا مثبت داد؟ خانم.! من به او چه بگویم؟ چگونه پاسخ قانع کننده بیابم و برایش شرح دهم ! !

                                               *           *            *

 در آن شبهای مه آلود با قدمهای لرزانی که از منزل تو بدون تو، بدون نتیجه بسوی خانه پر از وحشت خود که در سحروسیاهی فرو رفته باز میگردم و صبحگاهان با اولین سپیده بامدادی، چشمهای خسته ی خود را به نخستین اشعه ی درخشنده ی خورشید میدوزم. روح من در رویاهای گذشته و در نتیجه در گناهانم غرق می شود و بی اختیار اشکهایی را که او شبها تا سحرگاهان از دیده فرو میریزد بر صورت خود احساس می کنم و سردی این قطرات، بدنم را به لرزه میافکند. آنوقت است که در می یابیم تنها و بی پناه مانده ایم منتها خرسندم که در این گناه تو نیز شریک من هستی !؟

                                               *           *             *

 خانم... ! من، یعنی پرستنده ی تو عزت و احترام و شخصیت و رحم و شفقت را به خاطرت زیر پا گذاشتم و تمام صفحات مشخصه انسانها را درهم کوبیدم ولی آیا تو نیز حاضری بخاطر عشق بی نظیرمان، بخاطر قلبهای آکنده از محبتمان، یکه و تنها در برابر جهانی که شده پایداری و مقاومت به خرج دهی و مرا هیچوقت تنها نگذاری؟ ولی... مثل اینکه تاکنون پاسخی از تو نرسیده و تو مرا در این سفر خطرناک میان ظلمت تنها گذاشتی ، ظلمتی که همه چیز را در خود فرو برده است!

اکنون در این تنهایی و سکوت از خود می پرسم یاران و دوستانی که در دیار روشنایی یکجا رفتند چه شدند. چگونه شد که مرا گذاشتند؟!

چون خوب دقت میکنم آنها را در میان مه غلیظ که بسوی ابدیت پیش میروند مشاهده می کنم. دختران و پسرانی که دست در دست هم داده و ترانه ای بمفهوم زیر می خوانند...

 

تو ما را از خود دور کردی به امید اینکه با او تنها باشی و درختها و دریاها و کوهها و انسانها شاهد روزهای خوش شما باشند ولی هیهات...هیهات که او لطفی بحال تو نکرد و باز هم تنها ماندی... ای مسافر بی کس تا می توانی راه ظلمت را که به ابدیت تاریک تری منتهی میشود بپیما. در این سفر هیچ کس رهنمون تو نیست. حق داری بگویی... مردی که جز او هیچکس را نداشتم تو بودی و عاقبت هم ترا تنها گذاشت ..........؟؟

                                

+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391 ساعت 13:30 توسط مهدی محمودزاده |


زیبای من...

دیشب همه جا را خاموشی احاطه کرده بود. از صدای دلنواز بلبل عاشق، و زمزمه ی جویبارهای زیبا اثری نبود. همه چیز دردل سیاهی شب به نیستی می پیوست و برای من هم دیشب یکی از بدترین و سخت ترین شبهای زندگی بشمار میرفت. گرچه هنگام جدایی با محبتی که بمن روا داشتی و دستت را دقایقی چند در دستم نهادی ولی هنگام دور شدن از کنارت سایه ی مبهمی که همیشه از آن برای تو صحبت کرده ام وجودم را فرا گرفت. ناگهان بیاد سخنان تو واندرزهایت که شنیدن آن یک دنیا غم و اندوه در من ایجاد کرد افتادم. آیا منظور تو از گفتن آن جملات این نبود که امید کوچکی را که همانند اشعه ای از آفتاب بر دلم تابیده بود و دل بدان خوش داشته بودم خرد و نابود کنی؟

و یا منظور دیگری داشتی. این جملات کوتاهی که از زبان تو خارج می شود نمی توانی درک کنی که چه اثر وحشتناکی در دلم بوجود میاورد و چه غوغایی در روح حساس من برپا میدارد.

بگذار ثروتها و تزویر به کسانی تعلق خاطر پذیرد که از ازل خداوند آنها را پست و حقیر و کوچک آفریده. در صورتی که تا آنجا که من میدانم تو دارای روانی پر گسترش و بزرگمنشی هستی و این سعادت فقط مخصوص خود تو است.

                                                                          *     *     *

آرزو میکنم تو به بیماری ساده ای مبتلا شوی تا من به بهانه ی دیدارت به بالین تو حاضر شوم و با دیدارت، دل بیمار خود را شفا بخشم و حال که تو با نشاط و شادمانی از کنار من میگذری، چگونه می توانم آتش فروزان دلم را با دیدن تو تسکین بخشم؟!

آرزو می کنم که روزی صاحب تختخواب تو واطاق مسکونی تو شوم تا بخاطر خاطره هایی که در آنجا دارم رنجهای حاصله از بیماری ترا در فضای اطاق استنشاق کنم. همان رنجهایی که جسم ترا و در نتیجه روح مرا آزار داد. همان آلامی که به شکل آه از لبان تو برآمد و جایی نیافت و همچون پیکانی به دا من نشست و آنرا بضربان افکند.  گویی چشمان تو در آن حال با نهایت رنجهایت به خانه ی دل من فرو رفت. از این جهت است که تا عمر دارم برای تجدید خاطره های خودم، اطاقی را که تو در آن بیمار بودی بمانند زواری که امکنه ی مقدسی را زیارت می کنند، زیارت خواهم کرد تا بتوانم لذت دیدار و شیرینی بوسه های آسمانی را که از صورت زیبای تو برداشتم تا ابدیت همراه داشته باشم. برای کسب این فیض سعی می کنم علاقه به زندگی در دلم ریشه بدواند و برای بدست آوردن این مقصود از امید وصال تو همانند یک منبع انرژی استفاده خواهم کرد. این امید بتواند مدت کوتاهی مرا زنده نگه دارد و به دیدار چشمان قشنگت نائل سازد.

                                                           کسیکه که اول خدا بعد ترا می پرستد!؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391 ساعت 11:0 توسط مهدی محمودزاده |


پیوند تو با دیگران؟

  آرزو داشتم... تو با آن دیدگان درخشنده ات که نمونه ای از صافی قلبت است عشق مرا بر پایه ناپایدار دل بنا نهی و پیمان خود را با گرهی سست حلقه نزنی...؟

  

آرزو داشتم... تو با آن دیدگان درخشنده ات که نمونه ای از صافی قلبت است عشق مرا بر پایه ناپایدار دل بنا نهی و پیمان خود را با گرهی سست حلقه نزنی...؟

 

آرزو داشتم... تو با آن لبان خندانت که نمونه ای از عشق و وفایت بود، شعله درخشان آتش عشق مرا که از دل بر میخاست بر دل نشانی و برای ابد حفظ کنی تا حرارت و سوزش آن مانع نفوذ تیر عشق دیگران شود...؟

 

آرزو داشتم... تو از درختی که با انواع و اقسام میوه ها پیوند پذیرد پیروی نکنی و دلت را در گرو عشق دیگران ننهی...

اما...« ای دلبر افسونگر سیمین تن » این سست پیمانی تو آتشی بر جانم زد که خاموشی آن جز سوختن و ساختن میسر نگردد.

 

روی پنهان کردی از من، تا بار دیگر چشمان سست پیمان ترا نبینم ولی ندانستی که تماشای دل از دیده نیست. بهرجا که روی و در پس هر مانعی که پنهان شوی دیده ی دل من ترا میابد و به تو می نگرد و از جفای تو مینالد.

 

بجز وفای بی ریا از من چه دیدی که دل به دیگری باختی و آتشی بر جان دلداده ای زدی. در آنجا که عشق خدایان بر عالم عشاق حکومت می کند، برای سنگدلی...بیوفایی...شکوه ها خواهم کرد که دلبری در قبال وفای عاشقی راه جفا پیشه...می کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390 ساعت 8:21 توسط مهدی محمودزاده |


انگیزه زندگی

خواسته بودی برایت اززندگی وانگیزه آن مطالبی بنویسم......

زندگی توهستی وانگیزه آن نیزباز توهستی.توهستی که می توانی مرا با زندگی ورموزآن آشنا کنی.برق درخشان چشمان تو،اسرارمبهم زندگی را به خوبی نشان میدهد.هنگامی که مژگان بلند وکشیده ات،سایه برصورت چون ماهت می افکند،وقتی که چشمان درشت وگیرایت درحدقه خودحرکت میکند،هنگامی که لبان کمی رنگ پریده ات تکان محسوسی می خورد،زمانی که با آن هیکل چون بت تراشیده ات دربرابردیدگان لرزان بی جان من چون کبک قدم برمیداری وخرامان خرامان ناز میگذاری ومیگذری،انگیزه زندگی را به خوبی مجسم می سازی.با این وصف زندگی وانگیزه آن توهستی دیگرچرا ازمن می پرسی؟روزی اگر دل این عاشق زار را بشکنی ونورامید کوچکی را که بردلش تا بیده وبه ادامه حیات برانگیخته است قطع کنی آن وقت زندگی را بدرود میگوید.همان زندگی را که تومی خواهی معنای آن را بدانی،همان زندگی را که تومانند جان شیرین دوست داری ومن از عذاب ورنج آن به جان آمده ام.مگر جان دادن پروانه را درکنارشمع ندیدی؟

انگیزه همان روشنی شمع است که مانند آتشی به جان پروانه می افتد واورا دوان دوان به کنار معشوقه می کشاند وسپس با حرارت عشق خود کم کم اورا آن قدرمی سوزاند که به خاکسترش تبدیل میکند وبی رحمانه زندگی را ازاو می گیرد.

سعی نکن تو نیز مانند من وپروانه درپی شناسایی انگیزه زندگی برآیی زیرا اگردل حساس داشته باشی،کشف رازمرموز(انگیزه)زندگی شیرینت را برباد میدهد وبه خاکسترسیاهت می نشاند.بگذار من وپروانه بسوزیم وبسازیم وسوختن تو را هرگزبه چشم نبینیم. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 10:42 توسط مهدی محمودزاده |


انتظار تلخ...

منتظر هستم، زیرا میدانم تو بسوی من بازخواهی گشت، با همه قدرت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد. زیرا میدانم اگر جسم تو هم مراجعت نکند، قلب و روحت بسوی من، بسوی عشق ابدی و جاودانش خواهد شتافت. قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها و نگاه ها برای ابد مدفون است و با هر ضربان خود آنها را نیز بحرکت در می آورد.

منتظر هستم در هر بهار و هر تابستان، در هر گوشه و در هر کنار ، انتظار می کشم و تا آن کسانیکه عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرفت، کم کم از تو دور شوند و گرد و غبار از خاطراتت کنار رود و بیاد من و گذشته من بیفتی. بیاد عهدها، پیمانهام، روزها و شبها، بیاد شبهای مهتاب در میان قایق ها که صدای ضربان قلب های ما با صدای پاروهای قایق ران پیر در هم می آمیخت و ما را به آینده روشن امیدوار میساخت! انتظار میکشم و با آنها که لبخند پیروزمندانه ای از این جدائی ما بر لب می آورند، می گویم من هنوز منتظرم زیرا روح و جسم او متعلق به من است.

من هنوز منتظرم زیرا چشمان او به جز دیدگان من  کس دیگر را نمی بیند.

منتظرم چونکه حتی مرگ هم نمی تواند مارا از هم جدا کند زیرا هنوز قلبهای ما با خاطرات گذشته، هم چنان با یک آهنگ می تپد!

آخر این ناله ی سوزنده اثرها دارد

شب تاریک، فروزنده سحرها دارد

                                             غافل ازحال جگرسوخته ی عشق مباش

                                              که در   آتشکده ی  سینه شرر ها  دارد 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390 ساعت 10:7 توسط مهدی محمودزاده |


محبوب عزيز من:

همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده صبحگاهی زودگذر باشد. می ترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابرهای تیره و تار بگذرد وروان مراروشن سازد.

بدین جهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین اینکه پر از خنده و شادی است،غم عمیقی را همانند اسرار اعماق دریاهای بیکران در خود حفظ می کند با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان بمن بیجان می بخشد ولی از یک دوری مبهم احساس رنج و اندوه می کنم و در عین وحشت می فهمم که هرکس در زندگی دوبار میمیرد. یکبار آن وقتیکه می ترسد معشوقه زیبایش را از دست بدهد و دیگر بار آن وقتی است که زندگی را برای همیشه وداع میکند. از تو می خواهم با ابراز عسق خود مرا در برابر این فاجعه عظیم یعنی ترس از آینده مطمئن کنی.

تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری ترا ندارد و تا من امید دیدار ترا شب وروز در مخیله خود نپرورانم هرگز نمی توانم دقایقی چند در آسایش باشم. بگذار مردم هرآنچه که میخواهند بگویند، زیرا عشق من اگر از مجنون بیش نباشد از او کمتر نیست. در زمان حیات لیلی و مجنون هم افراد کوته فکر از ایراد سخنان زشت و اتهامات ناروا به آن دو عاشق و معشوق دست از جان شسته کوتاهی نکردند ولی قدرت پرستش زوال ناپذیر مجنون آنچنان بود که نظامی گنجوی شاعر معروف طوری تحت تاثیر قرار داد که اشعار نغز دلکشی با آن عظمت در مدح عشق آسمانی آن دو بوجود آورد که به زبان زنده ملل مترقی جهان ترجمه شد و سرگذشت آنان در دل پر احساس مردم جهان نقش بست.

با این توصیف من نه از نگاه مردم و نه از سخنان آنان با کی دارم بلکه نمی خواهم هیچوقت چشمان زیبای ترا در زیرپرده ای از غم و اندوه مستور ببینم. بمن قول بده که بخودت رنج ندهی و همیشه خوشحال وخندان باشی اگر چه برای بدست آوردن نشاط وشادمانی مجبور باشی مرا فدا کنی . من به عشق آسمانی خود سوگند یاد می کنم که در برابر سعادت آینده تو دست از وصال و جان هر دو بشویم.

از تو سوال میکنم اگر خداوند بحکم شکستن دل رنجور عاشقی چون من ترا شکنجه دهد،آیا این مردمی که تو همیشه بخاطر خوش آمد آنان مرا رنج داده ای ذر کنارت حضور خواهند یافت که قسمتی از دردهای جسمی و روحی ترا تحمل کنند!؟

میدانی... گناهی است که کرده ایم عشقی است که خداوند بما ارزانی داشته که همانند آتش مارا بسوزاند و چون طوفان وچودمان را در هم نوردد م چه بسا بمثل سیل که خروشان میآید و همه چیز را با خود میبرد و به نیستی می سپارد مرا نیز از لذت تماشای چشمان قشنگن محروم سازد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390 ساعت 9:52 توسط مهدی محمودزاده |


به نام اهورا مزدا

 

تمام روز را به تو فکر کرده ام

                    به لبخندی بر لبانت

                                                   و اشکی در چشمانم

قطره بارانی که بر گونه ام چکیده ای

                                      آغوشی که .....

          زیستن را بیاغاز

                                  لبخندی

                                              آغوشی

                                                     کاش بودم

                                                                  کاش بودی

در پایان

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

                                                                           شاد زی و بدرود

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390 ساعت 22:8 توسط مهدی محمودزاده |


عشق از دیدگاه معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

مادرم می گفت که عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب اما حالا هزار شب است که پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم.

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدایی هست. او جانشین همه نداشتنهای من است.

زنده بودن را به بیداری بگذاریم که سالها به اجبار خواهیم خفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390 ساعت 12:25 توسط مهدی محمودزاده |


باد سرد خزانی برگهای زرد و پژمرده درختان و گلبرگهای لطیف را بیرحمانه بر زمین میافکند. باغبان حیرت زده و متاثر با چشمان گریان معشوقه های زیبا و رنگارنگ خود را که زمانی هزاران بلبل شیدا دیوانه وار عاشقشان بود و آخرین روزهای حیات گل وسبزه را اعلام میکند و باغبان را با انتظار وصال بهاری هم آغوش آرزوهای بر باد رفته اش تنها میگذارد. در این حال دل سرد و غم آلود من هم در انتظار دیدار مجدد آن زیبا صنم مهر وی دقیقه شماری میکند.

ساعت انتظار چقدر سخت و تلخ است. دقایق انتظار بسان گذشت ماهها وشاید سالها جاوه میکند.

شبی از او پرسیدم:چگونه این مدت را بانتظار دیدار چشمان زیبایت تحمل کنم؟

باخونسردی جواب داد: حرکت زمان سریع است چشم بر هم بگذاری مدت ها گذشته است!

  با  طبیبی  سر و کار  دل  بیمارم                 کز  مسیحا  نفسان  به  نشود بیمارش

کارمن ساخت به یک بوسه لب شیرینش        جان شیرین به فدای لب شیرین کارش

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390 ساعت 14:17 توسط مهدی محمودزاده |